ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري
116
قصص الانبياء ( فارسى )
داشتند بدادند ببهاء گندم ، و سال دوم اوانىها بدادند ، و سيم سال جامها بدادند ، و چهارم سال فرشها بدادند ، و پنجم سال چهارپايان بدادند ، و ششم سال هرچه ضياع و عقار بود بدادند تا در مصر كسى را چيزى نماند الّا كه همه از آن ملك شد . و ملك با يوسف عهد نهاده بود كه هرچه كه بفروشى تا پنج سال باشد مرا و آن دو سال ديگر ترا . و در آن دو سال بود كه برادرانش بيامدند و آن قحط بهمهء عالم منتشر شد و خلق بيچاره شدند و هيچ چيز نماند . چنان كه در قصّه آمده است كه يك هفته برآمدى كه كس چيز نخواردى تا جملهء عقلا گرد آمدند بتدبير آنكه چه كنيم . عقلا گفتند « 1 » كه پيش يوسف رويم و گوييم كه ما را چيزى نماندست مگر ما و فرزندان ما و همه هلاك ميشويم . اگر صواب بينى و فضل كنى ما را و فرزندان ما را بخرى بهرچه كه تو محتاج نيستى و ما را قدرى طعام دهى تا باشد كه جانهاى ما را برهانيم . برين اتفاق كردند و پيش يوسف شدند و با وى بگفتند ، گفت چنين كنم . همه بصحرا بيرون شويد تا من بيرون آيم و شما را بخرم . همه خلق از خرد و بزرگ و زن و مرد بيرون شدند و يوسف بيرون آمد . چون خلق او را بديدند گريان شدند و گريستن و بانگ برخاست . يوسف نيز بگريست و فروختن خويش ياد كرد و گفت اى بار خدايا اگر خواستى كه اهل مصر را بندهء من كنى چه بودى كه مرا ببندگى نه افكندى . ندا آمد كه يا يوسف ] b 05 [ اگر ما ترا ببندگى آزموده نكرديمى تو امروز قدر بندگان ندانستى . يوسف نيّت كرد كه همه را آزاد كنم كه قدر شناختن بنده آن بود كش آزاد كنى .
--> ( 1 ) - اتفاق كردند